![]() |
![]() |
|
| با ید نگفت. . . |
|
ضربت خوردن امام علی علیه السلام در خانه مولا نیست، یك خاطر شاد امشب
آسمانی باشید |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 9:47 توسط رضا شاهنوشی |
|
|
اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 11:16 توسط رضا شاهنوشی |
|
|
گفت دانایی که: گرگی خیره سر،
هست پنهان در نهاد هر بشر! لاجرم جاری است پیکاری سترگ روز و شب، مابین این انسان و گرگ زور بازو چاره ی این گرگ نیست صاحب اندیشه داند چاره چیست ای بسا انسان رنجور پریش سخت پیچیده گلوی گرگ خویش وی بسا زور آفرین مرد دلیر هست در چنگال گرگ خود اسیر هر که گرگش را در اندازد به خاک رفته رفته می شود انسان پاک وآن که با گرگش مدارا می کند خلق و خوی گرگ پیدا می کند در جوانی جان گرگت را بگیر! وای اگر این گرگ گردد با تو پیر روز پیری، گر که باشی هم چو شیر ناتوانی در مصاف گرگ پیر مردمان گر یکدگر را می درند گرگ هاشان رهنما و رهبرند اینکه انسان هست این سان دردمند گرگ ها فرمانروایی می کنند وآن ستمکاران که با هم محرم اند گرگ هاشان آشنایان هم اند گرگ ها همراه و انسان ها غریب با که باید گفت این حال عجیب؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 11:46 توسط رضا شاهنوشی |
|
|
تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 10:32 توسط رضا شاهنوشی |
|
|
این که مثل رهاییه ...
گاهی یه قفل قفسه این کیه ؟؟ این کیه ؟؟ که با من هم نفسه.... واسه من مقدسه گاهی بغض غر بت و بی کسیه گاهی وقتا مثل دلواپسیه این کیه؟؟ این کیه ؟؟ که با من هم نفسه ... واسه من مقدسه مثل خواب دم صبح ..... مثل گریه هق هقه مثل بوی جنگله .... یه عاشقه گل یا س رازقی... یه عقیق روشنه........... انگار این خود منه خود منه این کیه ؟؟؟ این کیه؟؟ که با من هم نفسه.... واسه من مقدسه نبض گل اقاقیه.... گاهی دروغه هوسه این کیه؟؟؟ این کیه؟؟؟ که با من هم نفسه.... واسه من مقدسه مثل ترس از یه فراره توی خواب مثل لبخند یه عکسه توی قاب این کیه؟؟؟؟ این کیه؟؟؟؟ که با من هم نفسه.... واسه من مقدسه پاری وقتا بد میشه.... یه مترسک میمونه منو از تموم شدن می تر سونه مثل فکر یه قفس لحظه رسیدنه...... همه فکر رفتنه پریدنه این کیه؟؟؟؟؟؟؟؟ این کیه؟؟؟؟؟؟ که با من هم نفسه...... واسه من مقدسه انگار این خود منه خود منه |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 10:19 توسط رضا شاهنوشی |
|
|
دوستي داشتم لرستا ني يار ديرينه ي دبستاني
ديدمش بعد ساليان دراز همرهش چار زن همه طناز مات و مبهوت گشتم از حالش كه لري آهوان به دنبالش گفتمش: چهار زن ؟ خدا بركت ! تو چگونه كني ز جاحركت گفت : اين كار ماجرا دارد هر يكي حكمتي جدا دارد اولي را كه هست خوشگل و ناز من گرفتم ز خطه ي شيراز تا كه شب ها قرينه ام باشد سر او روي سينه ام باشد بهر اوقات روزهايم نيز زن گرفتم ز خطه ي تبريز چون زن ترك، خوش بر و بازوست خانه دار و نظيف و كد بانوست دست پختش كه محشر كبراست بهتر از آن، سليقه اش غوغاست ظرف يك سال بسته ام بارم چون زني هم ز اصفهان دارم كشد از ماست تار مويي را يادمان داده صرفه جو يي را دركم و بيش اوستاد ست او متخصص در اقتصاد است او بس كه در اقتصاد پا دارد بي گمان فوق دكترا دارد زن چارم كه ختم آنان است شيري از خطه ي لرستان است گفتمش با وجود آن سه هلو زن چارم بر اي چيست؟ بگو گفت گهگاه بنده گشتم اگر عصباني ز همسران دگر آن زمان جا ي آن سه تا، بي شك اين يكي را كشم به زير كتك |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 18:32 توسط رضا شاهنوشی |
|
|
فرصتی برای بودن ، ماندن ، رفتن ودر نهایت رفتن برگشتن
چقدر روح محتاج فرصتهاست... فرصتی برای گریستن ودر شرایطی خندیدن چقدر روح محتاج فرصتهاست فرصتی برای سکوت ، سکوتی که گاهی سالیان سال طول می کشد ودر عین حال فرصتی برای فریاد زدن ورهایی گاهی نیازمندیم که همچون باد حرکت کنیم ، بوزیم و برویم ، برویم ، برویم برویم تا جایی که دردنیایمان به نهایت برسیم واین نهایت یعنی آغاز و پایان آغاز راهی که فراتراز دنیای ماست و پایان راهی که چارچوب دنیای ما بوده چقدر روح من محتاج فرصتی است برای پرواز پرواز به سوی آسمانی که نهایتی ندارد مگر خدا روح من محتاج است محتاج لحظه ای که بتواند مانند کودکی گوشه ای بنشیند و بگرید روح من محتاج شنیدن است شنیدن خبری که سکوت درونم را به فریادی سرکش تبدیل کند واین فریاد آنقدرادامه پیدا کند تا نیروی باد رابه دست آورد وبوزد تا جایی که کودک روح من آرام خود رادر آغوش خدا جابدهد سرش را روی سینه ی خدا بفشارد و بگوید خدا جون خسته ام اما. ... در اوج خستگی محتاج آغوش پرمهر توام |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 17:47 توسط رضا شاهنوشی |
|
|
اگر چه انسان به عنوان محور هستی ودر راس هرم مخلوقات قرار گرفته ولی خود نیز جزو طبیعت محسوب میگردد و باید قانونهای حاکم بر آنرا اجرا نماید و لازمه کسب موفقیتش در عرصه های مختلف زندگی وجذب موفقیت الهی در این مسیرپیروی از قانونهای بر طبیعت یا همان سنتهای الهی میباشد.
اگر کسی میخواهد در زندگی موفق باشد لازمه آن این است که قانونهای طبیعت را بشناسد و به آن احترام بگذارد و از آن پیروی نماید تا حمایت طبیعت را نسبت به خود برانگیزد و پاداش آنرا ببیند. اگر چنین نکند واز این قانونها سرپیچی نماید همانند کسی که خلاف جهت جریان آب شنا میکند با وجود همه سعی وتلاشش دچار مشکل جدی شده ولطمه میخورد. قانونمندی طبیعت قانون اول : قانون خالی شدن(خلا) این قانون میگوید «همیشه خلا باعث جذب میشود هر چه خلا بیشتر باشد جذب بیشتر است. » اگر من میخواهم موهبتهای الهی را جذب کنم باید جای خالی باز کنم. درستی قانونمندی طبیعت نگاه عمیق به آن والهام گرفتن از آن است. یکی از معلمان بزرگ ما در طبیعت «گردباد »است. گردبادمجموعه ای از بادهای بسیار شدید و قدرتمند است که همه چیز را به داخل خود میکشد. علت جذب فوق العاده گردباد خلا درون آن است. انسان هم باید مانند گردباد باشد اگرمیخواهید نیایش ودعاهایتان اجابت شود اول بایدبرای آنها جا باز کنید و درون را خالی کنید. خلا ذهنی و خلا دل اولین خلاهایی هستند که باید ایجاد کنید. ذهن ودل خود را از کینه، نفرت، انتقام ،حسادت، حسرت، یاس و ناامیدی، سوظن، بدخواهی، کج اندیشی وهمه آن چیزهایی که ذهن ودل خالی مارا بی سبب پر کرده اند خالی کنید. ذهن ودلی که از این چیزها آکنده است دیگر جای خالی برای پذیرش وجذب موهبتهای الهی ندارد. پس ذهن را از کینه و نفرت زبان را از گفته های هرز دروغ و تهمت دل وجان را از وابسته بودن به یک هدف شکم را از حجم زیاد غذا ووجودتان را از آلودگی وگناه خالی کنید تا امکان جذب موهبت الهی را فراهم نمایید ومطمئن باشید به همان میزان خلایی که ایجاد میکنید جذب میکنید. قانون دوم : قانون جریان وحرکت هر ذره ای در این هستی جریان وهدفی دارد. ما ذره ایستا نداریم ذره ایستا مرگ است. این جریان وحرکت طبیعت برای ما پیامی دارد. پیامش این است که ما هم جریان داشته باشیم. بدن ما سه جریان مهم دارد: جریان خون. جریان تنفس وجریان لنف. ایستایی در هر کدام از این سه جریان مرگ را باعث میشود. جاری شوید وانرزی جسمی ِذهن خلاق سرمایه و دانشتان را حرکت دهید تا موهبت الهی را جذب نمایید. قانون سوم : قانون نظم همه هستی ما منظم است. حتی در بی نظمی هایی که میبینیم نظم نهفته ای وجود دارد. این جریان منظم هستی به ما میگوید:«ما هم به عنوان عنصری از هستی باید بدانیم که نظم داشته باشیم تا با جریان هستی هماهنگ شویم. » حضرت علی(ع) در آخرین لحظه های شهادت همه را حمع میکنند و میفرمایند «شما را سفارش میکنم به اصل نگهداری و نظم» قانون چهارم : قانون بارش صدقه یک واژه بسیار بزرگ پرمعنا وقدرتمند است که ریشه در صدق به معنی راستی و درستی دارد. متاسفانه برخی فکر میکنند صدقه یعنی به یک فقیر یا یک تهیدست کمک کنند. در حالی که بر اساس حدیثهایی از پیامبر اکرم(ص) که به صدقه اختصاص یافته آمده:«آموختن دانشی به مسلمانانِِ. اصلاح میان دو کسِ. نگهداری زبان. آزاد کردن اسیر. خیرات برای اموات. جلوگیری از ریختن خون کسی. نیکی واحسان ودفع بدی. اخلاق خوب. لبخند زدن به مادر. نگاه پر مهر به پدر. شکر کردن وسپاسگذاری. همه به معنی صدقه است. » پس به هر نحوی که میتوانید صدقه بدهید و بارش کنید. صدقه یک امتیاز الهی است برای ما که در صورت بی اعتنایی خود را محروم ساخته ایم. قانون پنجم : قانون پاکی پاکی اساس جذب همه موهبت هاست. موهبتها همیشه جذب پاکی میشوند. شما به نسبت پاکی که در خود ایجاد میکنید لایق جذب موهبت ها میشوید. قانون پاکی به نوعی با قانون خلا در ارتباط است. ذهن خود را از نفرینها. نفرتها کینه ها ونبخشیدن ها پاک کنید. شاید یک نیت ناپاک آلوده در ذهن ودل مانع جذب موهبتهای الهی شود. اگر زبانتان آلوده است به دروغ، تهمت، تمسخر، تحقیر وانتقاد بیجا از دیگران. زبانتان مانع جذب موهبت است. ممکن است افرادی باشند که دروغ می گویند ناسزا میگویند وفانونمندی طبیعت را رعایت نمی کنند اما وضع مالی خوبی دارند یادتان باشد روزی فراتر از توانگری مالی است. روزی فرصتهایی است که به دست می آورید روزی ِفرزند خوب است. روزی همسر خوب و مهربان است. روزی کتاب مفید است همه اینها روزی است. قانون ششم : قانون سحر خیزی از سحر خیزی طبیعت پیام بگیرید. به طبیعت نگاه کنید وبر اساس آنچه از آن الهام میگیرید زندگی کنید ضرب المثل «سحر خیز باش تا کامروا باشی »را به خاطر آورید و از همین امروز تصمیم بگیرید که سحر خیز باشید. بیدار و پر سپاس و پر دعا بوده وسپیده تا طلوع را در محضر الهی حاضر باشید که سحر خیزی قانون طبیعت وسنت زیبای الهی است. قانون هفتم :قانون جمع همیشه انرژی یک فرد از انرژی یک گروه کمتر است جمع بودن باعث جذب موثرترهدف میشود وخداوند جمع را دوست دارد همیشه با جماعت است. زیادی برکت در سفره هایی است که جمعیت در آن زیاد باشد. جماعت در مورد عباداتمان نیز صادق است. عبادتهایی که در جمع صورت می گیرد بسیار موثر تر و خداپسندانه تر است. با هم بودن را بسیار جدی بگیرید مانند صله رحم ، مراقبه های گروهی و در فضای مثبت با هم بودن ، جمع را دوست داشته باشید وازجمع های مثبت انرژی بگیرید. قانون هشتم : قانون هماهنگی هماهنگی هستی، هماهنگی کائنات ،هماهنگی پراکنش گرده گلها با جریان باد و زنبورعسل همگی برای ما پیام دارند و پیامشان این است که «انسان نیز به عنوان عنصری از هستی باید با هستی هماهنگ باشد» یکی از تعریف هایی که از موفقیت ارائه می شود این است که موفقیت یعنی پیش برد تمامی جنبه های زندگی بطور هماهنگ. دقت کنید وببینید آیا مانند طبیعت هماهنگ هستید؟ آیا تمام جنبه های زندگی را هماهنگ پیش می بری |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 17:45 توسط رضا شاهنوشی |
|
|
چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی هر یک شغل های مختلفی
داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابق شان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند. آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف هایشان هم شکایت از زندگی بود. استادشان در حین صحبت آنها قهوه آماده می کرد. او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجوها خواست که برای خود قهوه بریزند. روی میز لیوان های متفاوتی قرار داشت; شیشه ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان های دیگر. وقتی همه دانشجوها قهوه هایشان را ریخته بودند و هر یک لیوانی در دست داشت، استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت:... بچه ها، ببینید; همه شما لیوان های ظریف و زیبا را انتخاب کردید و الان فقط لیوان های زمخت و ارزانقیمت روی میز مانده اند. دانشجوها که از حرف های استاد شگفت زده شده بودند، ساکت بودند و استاد حرف هایش را به این ترتیب ادامه داد: «در حقیقت، چیزی که شما واقعا می خواستید قهوه بود و نه لیوان. اما لیوان های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاه تان به لیوان های دیگران هم بود. زندگی هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است. این ظرف ها زندگی را تزیین می کنند اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد. البته لیوان های متفاوت در علاقه شما به نوشیدن قهوه تاثیر خواهند گذاشت، اما اگر بیشتر توجه تان به لیوان باشد و چیزهای با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید و از بوی آن لذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید داد. پس، از حالا به بعد تلاش کنید نگاه تان را از لیوان بردارید و در حالیکه چشم هایتان را بسته اید، از نوشیدن قهوه لذت ببرید |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 17:36 توسط رضا شاهنوشی |
|
|
الکساندر، پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به
وطن خود بود. در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری گردید. با نزدیک شدن مرگ، الکساندر دریافت که چقدر پیروزی هایش، سپاه بزرگش، شمشیر تیزش و همه ی ثروتش بی فایده بوده است. او فرمانده هان ارتش را فرا خواند و گفت: من ا ین دنیا را بزودی ترک خواهم کرد. اما سه خواسته دارم ، خواسته هایم را حتماً انجام دهید. فرماندهان ارتش درحالی که اشک از گونه هایشان سرازیر شده بود موافقت کردند که از آخرین خواسته های پادشاهشان اطاعت کنند. الکساندر گفت: اولین خواسته ام این است که پزشکان من باید تابوتم را به تنهایی حمل کنند. ثانیاً، وقتی تابوتم دارد به قبر حمل می گردد، مسیر منتهی به قبرستان باید با طلا، نقره و سنگ های قیمتی که در خزانه داری جمع آوری کرده ام پوشانده شود. سومین و آخرین خواسته این است که هر دو دستم باید بیرون از تابوت آویزان باشد. مردمی که آنجا گرد آمده بودند از خواسته های عجیب پادشاه تعجب کردند. اما هیچ کس جرأت اعتراض نداشت. فرمانده ی مورد علاقه الکساندر دستش را بوسید و روی قلب خود گذاشت و گفت : پادشاها، به شما اطمینان می دهیم که همه ی خواسته هایتان اجرا خواهد شد. اما بگویید چرا چنین خواسته های عجیبی دارید؟ در پاسخ به این پرسش، الکساندر نفس عمیقی کشید و گفت: من می خواهم دنیا را آکاه سازم از سه درسی که یاد گرفته ام. می خواهم پزشکان تابوتم را حمل کنند چرا که مردم بفهمند که هیچ دکتری نمی تواند هیچ کس را واقعاً شفا دهد. آن ها ضعیف هستند و نمی توانند انسانی را از چنگال های مرگ نجات دهند. بنابراین، نگذارید مردم فکر کنند زندگی ابدی دارند. دومین خواسته ی درمورد ریختن طلا، نقره و جواهرات دیگر در مسیر راه به قبرستان، این پیام را به مردم می رساند که حتی یک خرده طلا هم نمی توانم با خود ببرم. بگذارید مردم بفهمند که دنبال ثروت رفتن اتلاف وقت محض است. و درباره ی سومین خواسته ام یعنی دستهایم بیرون از تابوت باشد، می خواهم مردم بدانند که من با دستان خالی به این دنیا آمده ام و با دستان خالی این دنیا را ترک می کنم... جمله روز : دنیا جای خطرناکی برای زندگی است. نه به خاطر مردمان شرور، بلکه به خاطر کسانی که شرارتها را می بینند و کاری در مورد آن انجام نمی دهند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 17:30 توسط رضا شاهنوشی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|